Notice: Function _load_textdomain_just_in_time was called incorrectly. Translation loading for the yet-another-stars-rating domain was triggered too early. This is usually an indicator for some code in the plugin or theme running too early. Translations should be loaded at the init action or later. Please see Debugging in WordPress for more information. (This message was added in version 6.7.0.) in /home/etravelg/public_html/ardakangram/wp-includes/functions.php on line 6131

Warning: Cannot modify header information - headers already sent by (output started at /home/etravelg/public_html/ardakangram/wp-includes/functions.php:6131) in /home/etravelg/public_html/ardakangram/wp-includes/feed-rss2.php on line 8
جشنواره سفرنگاری اردکان‌گرام https://etravelgram.ir/ardakangram Thu, 03 Feb 2022 16:54:02 +0000 fa-IR hourly 1 https://wordpress.org/?v=6.9.4 https://etravelgram.ir/ardakangram/wp-content/uploads/2022/01/cropped-اردکان-گرام-32x32.png جشنواره سفرنگاری اردکان‌گرام https://etravelgram.ir/ardakangram 32 32 داستان های عقدا https://etravelgram.ir/ardakangram/?p=542 https://etravelgram.ir/ardakangram/?p=542#respond Wed, 02 Feb 2022 07:38:21 +0000 https://etravelgram.ir/ardakangram/?p=542

قصه اول

ایمن بَست،داستانی بر سر دعوا

(ویژه جشنواره سفرنگاری اردکان گرام)

حسین جوانی است که در عقدا مانده است. در عقدا قدم که می زنی شاید به ندرت یکی دو تا جوان ببینی، گهگاهی پیرمردی و یا شاید پیرزنی با چادر گل گلی گوشه ای نشسته باشد.

دم دمای غروب بود که ما به عقدا رسیدیم ، حسین تنها بلد محلی عقدا بود و قرار بود ما را برای چند ساعت همراهی کند و برایمان از تاریخ و قصه های عقدا بگوید. راستش را بگویم من شیفته صحبت های این جوان شدم، دلیلش سادگی کلام و صمیمیتی بود که در نگاهش داشت. سه سالی بود که در عقدا با اهالی قدیمی صحبت کرده بود و داستان ها و قصه های شنیدنی آنها را برای میهمانان عقدا روایت می کرد.

از چیزی به سادگی نمی گذشت و خشت به خشت و آجر به آجر قصه هایشان را برایمان روایت می کرد. قرارمان شد تا با هم عقدا را ببینیم. هنوز کمی از اقامتگاه محل سکونتمان فاصله نگرفته بودیم که یک تنه چوب درخت توت دیواری را به دیوار مسجد وصل کرده بود. این تنه قصه ی عجیبی داشت. قصه ای باورنکردنی. سفر من تازه از این قصه شروع شده بود. من در لابه لای گفته های مردم دنبال شنیدی های بودم که پازل سفرم را در عقدا در کنار خانه ها و کوچه ها کامل می کرد.

کمی آن سو تر

قصه ی این چوب سر دعوا بود. برای کسی که دعوا می کرد دو راه وجود داشت، یا باید می زد، یا باید کتک می خورد. اگر می زد که زده بود ولی اگر ضعیف تر بود و باید کتک می خورد، فقط یک راه دیگر برایش باقی می ماند، فرار…

اینجا در امانی

انگار در گذشته های دور در عقدا اگر کسی با کسی نزاع و دعوا و درگیری داشت و توان مقابله هم نداشت، فقط کافی بود خودش را آن سوی این چوب برساند. آن وقت در امان بود.

این سو و آن سو

فکرش را بکنید اگر الان بود هر سمت چوب بودی، بالاخره از دست و پا شما را می گرفتند و می بردند. ولی آن سوی چوب قانون تغییر می کرد. شخصی که حمله کرده بود دیگر نمی توانست آن سوی چوب بیاید و یا به او آسیبی برساند و در اصل شما آن سوی چوب در سایه مسجد ایمن بودید. به همین خاطر مردم محلی به آن “ایمن بست” می گفتند. فردی که حمله کرده بود باید محل را ترک می کرد و انقدر دور می شد تا شما بتوانید در امنیت کامل به خانه برگردید.

ایمن بست

در دنیایی که برای پایان دادن به نزاع ها و دعواها باید هزاران قانون تصویب شود تا از ادامه آن جلوگیری کند و گاها بر سر حق خواهی کسی، باید یکی از دو نفر حذف شوند، روزگاری فقط یک تکه چوب توت و تعهد به آن، کمی زمان مشاجره و دعوا را به عقب می انداخت و این حسن تعلیق می توانست به آنها کمک کند تا کمی بیشتر بیاندیشند و شاید به قولی کوتاه بیایند و ماجرا ختم به خیر شود. شاید همان جا با هم با کمی گفتگو و یا عذرخواهی کنار می آمدند. چوب درخت توت در آن میان جایش را از تقدس در دل مردم با تفکر در ذهنشان عوض می کرد شاید… شاید هم فقط در اوج عصبانیت، ماجرا را به لحظه ای صبر کردن تقلیل می داد.

کمی صبر شاید کافی باشد

هر چه بود خوب بود. با بودنش مردم را اخلاق مدار می کرد که دست از تعرض و تجاوز و حمله بردارند. انگار مثل پیری دانا ریش گرو می گذاشت. راستش را بگویم شاید اگر خودم این مسیر را طی می کردم هرگز این تنه چوب توت در دیوار نظرم را جلب نمی کرد. حسین جوانی مستعد و بی نهایت به عقدا معتقد به من یاد داد که در سفرهایم از هیچ چیز به سادگی نگذرم…

قصه دوم

داستان لکه های دیوار

(ویژه جشنواره سفرنگاری اردکان گرام)

حاجی محمود تصمیم گرفت برای غلامرضا آستین بالا بزنه و دامادش کنه. غلامرضا پسر دوست داشتنی محل بود و همه دخترای محله یک جورایی عاشقش بودن ولی خود غلامرضا عاشق شاه بی بی بود. غلامرضا پسر یکی از بزرگ زاده های عقدا بود و شاه بی بی دختر خان. رسم بود خان با خان و بزرگ زاده با بزرگ زاده باید ازدواج کنه. اما غلامرضا، شاه بی بی رو میخواست و برای همین هم برای اینکه به حیات قلی خان پدر شاه بی بی ثابت کنه که می تونه داماد شایسته ای باشه میره تا شغل آبا و اجدادی خودش رو سرپا نگه داره.

در اون روزگار قنادی شغل مهمی بوده در عقدا. اینطور که معلومه در عقدا فقط دو قنادی بوده و هر کسی هم نمی تونسته قنادی رو اداره کنه. غلامرضا از خودش جنم نشون میده، حرفه پدر رو پیش می گیره و قنادی رو می گردونه. تولید قند هم از مشاغلی بوده که در عقدا خیلی معروف بوده. در روزگاری قند خیلی کم می شه و قیمتش خیلی گرون. کسی قند نداشت و فقط غلامرضا داشت. هر کسی قند تولید می کرد فرد مهمی بود. یه جورایی قند از کالاهای اساسی زمان خودش به حساب می آمد. زمانی روحانیون همین قند را برای نوشیدن چای حرام اعلام کرده بودند و اگر کسی میخواست چای بنوشه قند رو در چای می زد و می نوشید که مبادا قند را خالی بخوره. اهمیتِ داشتن قند شهرت غلامرضا را زیاد کرد و همت او برای تولید نیاز مردم اون رو به چشم حیات قلی خان آورد و بالاخره راضی شد دخترش شاه بی بی رو بده بهش بده. قصه ما تازه از اینجا شروع میشه.

چیزی نمی گذره که جشن عروسی شاه بی بی در لباس پولک دوزی شده، تو خونه ی حیات قلی خان برگزار میشه، در حین عروسی، ننه گلابی مادر عروس، یه تخم مرغ رو می زنه زیر طاق تا دفع بلا بشن عروس و داماد و چشم نخورن. فکر کنم دیگه متوجه شده باشین داستان از چه قراره. اون لکه هایی که زیر طاق یا دیوار خونه های اعیونی می بینید رسمی بوده که روزگاری برای چشم نظر در عروسی ها مرسوم بوده و کسی که خونه ی اعیونی داشته خونه ی خودش را در بیشتر مواقع در اختیار قشر ضعیف قرار می داده که خونه ی کوچکی داشتن و یا خونه اشون قشنگ نبود و وجه زیبایی نداشت و نمی تونستن مهمان های زیادی رو دعوت کنن. اونها هم در عروسی این رسم تخم مرغ زنی رو برپا می کردن.

شاید با خودتون فکر کنید میزبانانی که خونشون رو در اختیار این خانواده ها قرار می دادن ناراحت نمی شدن که دیوارهای زیر طاق خونه هاشون لکه می شده؟ راستش نه و حتی تلاش نمی کردن اون لکه ها رو پاک کنن. بعد از عروسی کسی اگر میومد خونه این اعیون نشون ها، لکه های تخم مرغ هایی که روی دیوار زیر طاق خورده بود رو از تعداد عروسی های گرفته شده در اون خونه  می دیدن و نشونه این می دونستن که این خانواده افرادی دست و دل باز هستن که خونه اشون رو دادن به عروس و داماد که مجلشون رو اونجا بگیرن. میزبان هم خوش یُمن می دونستن اون لکه ها رو و هیچ وقت پاکشون نمی کردن.

گفتم اول داستان را بخوانید و بعد عکس ها را ببینید

خانه ی قدیمی در عقدا و لکه های تخم مرغ زنی روی دیوار

خانه ی قدیمی در عقدا و لکه های تخم مرغ زنی روی دیوار

شبستان اقامتگاه انار عقدا و لکه های تخم مرغ زنی زیر طاق

شبستان اقامتگاه انار عقدا و لکه های تخم مرغ زنی زیر طاق

شبستان اقامتگاه انار عقدا و لکه های تخم مرغ زنی زیر طاق

شبستان اقامتگاه انار عقدا و لکه های تخم مرغ زنی زیر طاق

شبستان اقامتگاه انار عقدا و لکه های تخم مرغ زنی زیر طاق

خانه امیری و لکه های تخم مرغ زنی روی دیوار

خانه امیری و لکه های تخم مرغ زنی روی دیوار

حالا که صحبت عروسی شد یه رسم دیگه هم عقدایی ها دارن. وقتی عروس و داماد در کوچه به اصطلاح عروس کِشونی دارن، دخترهای مجرد پشت گروهی که عروس و داماد رو همراهی می کنن، هر کدوم یک کاسه ی استیل می گیرن دستشون و گِلی رو توش درست می کنن و زیر طاق های ساباط یا بالا خونه که می رسن، گِل هایی که با مشت گوله کرده بودن رو پرت می کردن بالا، یه جورایی می زدن به زیر سقف ساباط، اگه گِلی که اون دختر زده بود می چسبید به سقف، اعتقاد داشتن که بخت این دختر بازه می شه و سال بعد خودش عروسه و اگه اون گل ول می شد و می افتاد پایین یعنی سال بعد این شانس رو از دست داده. یعنی اگه در کوچه پس کوچه های عقدا یه وقتی این گِل ها رو دیدید که زیر ساباط ها چسبیدن در اصل بخت دخترای مجردی بوده که باز شده و الان رفتن خونه بخت…

قصه سوم

داستان یک خانه

(ویژه جشنواره سفرنگاری اردکان گرام)

بخش اول

صغری خانم که به دنیا میاد مثل اینکه از نظر چشمی مشکل داشت و به  قولی چشمش کج بین بود. کم کم دختر بزرگ میشه و باور اینکه دخترم باید تو خونه نمونه و ازدواج کنه و امکان داشت که به خاطر چشمش کسی باهاش ازدواج نکنه. شیخ احمد خطیبی هم مسئول انجمن شهر بوده و رسیدگی به امور شهر به عهده اون بوده و خونه ای که خریده بود رو تو سن دوازده سالگی دخترش، می زنه به نامش. حدود صد سال پیش این کار شیخ احمد می پیچه تو محل و میوفته سر زبون. پسر عمو میاد و با صغری خانم ازدواج می کنه و تو این خونه زندگی می کنن و بچه دار میشن. بچه ها که بزرگ میشن و خونه رو ترک می کنن. دیگه کسی نبود به این خونه رسیدگی کنه. صغری خانم هم این خونه رو رها می کنه. خونه هم محلی میشه برای اینکه گاهی توش رب انار درست کنن و یا پوست انار خشک کنن. به خاطر صنعت و وجود کارخونه هایی که میان رب رو تولید می کنن، درست کردن رب انار هم از تب و تاب میوفته و یه جورایی این خونه میشه تویله کمی بعد هم تویله هم ول میشه و به اصطلاحی در خونه چهارطاق وا میوفته و میشه محل آشغال های محل.

بخش دوم

محمد، عقدایی بود و برای دانشگاه میره یزد. یک روز به دوستاش که دیگه تو خوابگاه خسته شده بودن پیشنهاد میده میخواید بریم روستای ما و اونا رو دعوت میکنه که بیان عقدا. تو راه که داشتن میومدن به سمت عقدا محمد تو خودش همش می گفت چه اشتباهی کردم که اینا رو آوردم و حالا حتما دارن تو دلشون میگن که بچه دهاتی و ببین داره تو کدوم خراب شده ای زندگی می کنه. شب تلاش می کنه یک شام درست و درمون براشون درست کنه که مادربرزگ محمد از راه میرسه و شروع میکنه غور زدن و با لهجه خودشون میگه که “دارید چه کار می کنید؟” و “آتیش چرا روشن کردید؟” و “خونه رو آتیش می زنید” و “اینو کجا میخوای ببری” و “این جهیزیه دختر است و گم نکنیشون” و …  محمد هم حرص می خورد که نگاه کن یه بار ما دوستامون رو آوردیم و ببین چه آبرویی از من داره میره. اینا رو آوردیم تو این شهر داغون و ببین مادربزرگ ما هم ببین به جای مهمان نوازی داره چه کار می کنه. محمد می بینه که شرایط خوب نیست میگه بچه ها بیان بریم محل رو نشون شما بدم و میبره تو بافت تاریخی و دو سه جا که کمی هم مرمت شده بودن رو نشونشون میده. بازخوردهایی که از بچه میگیره و حتی بچه های خود یزد هم تعریف محل می کنن و میگن اینجا چه قدر خوبه و بافتش مثل یزد میمونه و حیف اینجا نیست اینطوری رها داره میشه. اینجا اولین جرقه ها تو ذهن محمد زده میشه و با خودش فکر می کنه که چه خوب میشد اگه کسی میومد اینجا و نزدیکی به جاده هم می تونه کمک کنه و مسافرها تو مسیر می تونن بیان اینجا و زیر سایه ای غذایی بخورن و یه مکانی هم داشته باشن که بخوابن.

بخش سوم

چند سال میگذره و محمد دانشگاه رو تموم می کنه و میاد به عقدا. یه روز می بینه چند نفر مسافر نشستن رو زمین و دارن غذا میخورن و بهشون پیشنهاد میده میخوای این اطراف رو بهتون نشون بدم؟ اونا هم قبول میکنن. بعد از گشت محلی انعامی هم میذارن تو جیب محمد. همین میشه محمد همیشه تو کوچه و پس کوچه دور میزد ببینه مسافری چیزی می بینه که بخواد محل رو نشونش بده. مسافرهایی که میان انگار میشن مسافرهای محمد و تو همین گپ و گفت ها با اونا، ایده ها و پیشنهادهای زیادی میگیره. یکی از اون مسافرا میگه اگه می تونی یه پولی جمع کن و یه خونه ای بخر و درستش کن برای همین مسافرا که میان اینجا جایی هم داشته باشن که بمونن و برای شما منبع درآمدی هم می تونه باشه. محمد به این فکر میوفته که یه خونه ای تو بافت بگیره و مرمتش کنه. پی این موضوع رو میگیره و از خیلی ها می پرس و جو می کنه و با یکی هم شروع می کنه شراکتی اقامتگاه خالومیرزا رو مرمت می کنن که بکنه هتل و اقامتگاه اما محمد هنوز به خواسته اش نرسیده بود و قصه ی خودش رو دنبال می کرد و از اونجایی که در کودکی با مادربزرگش بیشتر زندگی کرده بود، دوست داشت تو همون محل قدیمی خودشون یه کاری بکنه. اونجا را به همون شریکش میده و میره پی یه خونه ی دیگه. قصه ی ما تازه از اینجا شروع میشه.

بخش چهارم

محمد یه خونه رو نشون کرده بود و به مادربزرگش میگه. چون مادربزرگش با صاحب اون خونه سال ها تو یه محل زندگی کرده بودن حس مادر و دختری به هم داشتن. محمد میگه بیایم این خونه قدیمی رو بخریم و مادربزرگه میگه “آخه این چه خونه خرابی و سگ توش بچه کرده و برو دنبال درسی که خوندی و این خونه رو مجانی هم به من بدن نمیگیرم و اگه این کار خوب بود هزار تا از تو زرنگ تر از تو تا حالا کرده بودن.” محمد میگه مادربزرگ اگه این خونه رو بخریم چون کنار حسینیه هست و مسجد، تو هم دیگه جوون نیستی و می تونی راحت الان بری نماز و تعزیه و منم یه اتاق میدم بهت که راحت باشی و بتونی هر وقت میخوای بری مسجد. مادربزرگ هم میگه آهان این خوبه و بالاخره راضی میشه پا پیش بذاره و بره با صغری خانم صحبت کنه. آره همون خونه شیخ احمد خطیبی که روزگاری به نام دخترش صغری خانم کرده بود. محمد با کوکب خانم مادربزرگش میرن خونه صغری خانم که صحبت کنن. از اینجا مکالمه صغری خانم و کوکب خانم مادربزرگ محمد؛

صغری خانم : ” سلام و چطوری و چه خبر و کجا بودی و از این ورا ؟”

کوکب خانم: ” این بچه ما و خونه خرابه شما رو میخواد، حالا میدیش یا نَمیدیش؟”

صغری خانم: “این خونه خرابه به چه دردش می خوره و درش اوفتاده”

کوکب خانم: ” این بچه دیوونه است، خونه تون رو اگه نمی دید ما چایی مون رو بخوریم و بریم”

کوکب خانم اصرار نکرد و با محمد اومدن بیرون.

بعدها محمد پسرش صغری خانم رو می بینه و بی اختیار بهش میگه نمیخوای خونه رو بفروشی؟، اونم گفت این خونه برای تو.

بالاخره با صغری خانم صحبت می کنن و میگه میفروشم و پولش رو هم میدم برای نماز و روزه هام.

سرانجام محمد امامی خونه رو میخره و شروع می کنه به مرمت و اقامتگاه انار عقدا رو تاسیس می کنه.الان هم تمام تلاشش رو برای احیای منطقه می کشه و به واسطه محمد چندین خانواده که رفته بودن بر می گردن و خونه هاشون رو مرمت می کنن.

اقامت یک هفته ای ما در این اقامتگاه بی نظیر و میزبانی صمیمانه شیرین و محمد قابل وصف نیست. به شما پیشنهاد می کنم اگه به این اقامتگاه مراجعه کردید حتما از داستان عشق شیرین خانم و محمد هم سوال کنید.

عکس ها قبل مرمت و بعد از مرمت را در ادامه خواهید دید

***

***

***

***

***

]]>
https://etravelgram.ir/ardakangram/?feed=rss2&p=542 0
آش بی‌بی سه‌شنبه – یک درام عاشقانه https://etravelgram.ir/ardakangram/?p=522 https://etravelgram.ir/ardakangram/?p=522#comments Thu, 27 Jan 2022 09:28:48 +0000 https://etravelgram.ir/ardakangram/?p=522 اثر ویژه جشنواره اردکان‌گرام

داستان آش بی‌بی سه‌شنبه
اینجا خانه خشت و ماه
شهر زیبای اردکان

پانوشت ۱: صدا و تصویر، دو داستان جداگانه‌اند.
صدا، روایتگر فلسفه آش بی‌بی سه‌شنبه است و تصویر حاصل تلاش و سلیقه میزبان این خانه در روزهای سفر به اردکان.

پانوشت ۲: این اثر حاصل یک همکاری سه نفره است.
سمانه از خانه خشت و ماه، پریسا باجلان و محمد اعجازی.

پانوشت ۳: توضیح بیشتری از دستور پخت و ماجرای این آش نمی‌دهم تا لذت تماشایش و شنیدن روایتش، داغ و خوش‌طعم باقی بماند.
‌همانطور که این آش با دستان مادر سمانه، این نذر شیرین را به ذائقه ما چشانید.

باشد که مورد قبول واقع شود.

@ardakan.gram
#اردکان
#عقدا
#خرانق
#اردکان_گرام
#بریم_اردکان
#اردکان_را_باید_دید
#نوسده
#Ardakan
#Aqda
#Kharanagh
#Ardakangram
#gilgameshmag

 

 

 

]]>
https://etravelgram.ir/ardakangram/?feed=rss2&p=522 21
اردکان و قصه آدم ها https://etravelgram.ir/ardakangram/?p=483 https://etravelgram.ir/ardakangram/?p=483#comments Thu, 27 Jan 2022 09:04:18 +0000 https://etravelgram.ir/ardakangram/?p=483 از آدم‌ها نوشتن و اینکه بتونی راوی بخشی از زندگی یک آدم باشی خیلی سخته …
اما حال و هوای آدم های یک شهر، میتونه شناخت خوبی از اون مقصد بهت بده،
برای همین هم سعی کردم، اردکان رو از حرف زدن با آدم‌هاش و شنیدن قصه‌هاشون بشناسم …
.

اپیزود اول: حاج جلال خورجین باف و شعرهاش

برای شناختن اردکان، خودم رو تو کوچه‌پس‌کوچه‌هاش گم کردم تا از دل هر پیچ‌وتابی بتونم قصه‌ای کشف کنم …
مقصد اولم از صحبت با حاج جلال ۸۰ ساله خورجین باف شروع شد، روی تمام در و دیوار مغازه‌اش شعری نوشته بود …
بهش گفتم: حاجی چقدر شعرایی که نوشتین قشنگه!
بهم گفت: باید نوشت تا از خودت ردی بذاری …

شعر بخون تا دنیارو قشنگ تر ببینی، گفتم حاجی یک شعر برام بخون…

صداشو صاف کرد با لهجه اردکانی گفت:

« به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل، و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم»

شعری که خوند به قلبم نشست، تو دفترچه ام نوشتمش و راهی شدم تا رسیدن به قصه‌گو بعدی …

.

اپیزود دوم: حاجی خنده رو!

افتاب به ساباط‌ها میخورد و بازی کودکانه‌ای می کرد، بادگیرها سربلند به خورشید خیره شده بودند تا با سخاوت، خنکی بیشتری رو به صاحبینشون ببخشند !
به رنگ آسمون و خشت ها نگاه می کردم تا رسیدم به پیرمرد خوش‌رویی …
صورت خندونش، نظرم رو جلب کرد، جلو رفتم و بهشون سلام کردم !
حس میکردم لبخندهای نخودیش میتونه قصه کوتاهی بهم بگه …
بی‌هوا و بدون مقدمه گفتم حاج‌اقا: چرا اینقدر خوش‌رویی؟
بهم با لهجه اردکانی مثل قندش گفت: هم‌سن من که بشی دختر، میفهمی همه اون روزایی که نخندیدی از کفت رفته …
باید بخندی و محبت کنی که آدمیزاد به این دوتاست که میشه آدمیزاد وگرنه فرقی با چوب خشک نداره !

دوباره زد زیر خنده و زیر چشمی اشاره کرد به رفیقش که اون طرف تر داشت غر میزد و کار میکرد!

باهم خندیدیم و راهی شدم تا مقصد قصه گوی بعدی رو کشف کنم …

 

اپیزود سوم: مزرعه خاله خدیجه و عروسک هاش

برای قصه بعدی باید بیشتر میرفتم چون شنیده بودم لابه‌لای درخت‌های پسته، وسط یک مزرعه، خدیجه خاتونی هست که خالق یک دنیا پر از رمز و رازه …
دل تو دلم نبود تا رسیدم بهش و با جادوی قلبش شوکه شدم !
میدونی چرا میگم جادوی قلبش؟
چون تو باید خیلی عاشق باشی که بتونی به هزار تیکه بی‌جون و بلااستفاده طوری نگاه کنی که از دل هر کدوم یک روایت بسازی …
که یکیش بشه لیلی و مجنونی که اینجا بهم رسیدند و بچه‌ای هم دارند …

که یکیش بشه غلام و بانویی که هرچند پیر و خمیده شده اما هنوز اقا غلام برای خنده بانو، جون میده و براش گل میخره …
باید عاشق باشی و هنوز اینقدر دنیا برات جای قشنگی باشه که با گذروندن هزارتا سختی اما باز هم بتونی تو قصه عروسک‌هات بگی اونی که شاد بود تنها نموند، اونی که عاشق بود هنوز حالش خوبه …
کاش دنیامون مثل دنیا عروسک‌های خدیجه خاتون همینقدر پر از عشق بود، کاش چشمامون پر بشه از خوب دیدن …
قبل رفتن به خاله خدیجه گفتم: خدیجه خاتون چیشد که این عروسک‌هارو ساختی؟
بهم گفت: بعد ۳۵ سال که از شهر اومدم، افسرده شده بودم و هر روز غصه میخوردم، ناراحت بودم و هر روز حالم بدتر میشد …
تا اینکه یک شب به خودم گفتم: « خدیجه غم و غصه خوردن بسه! »
گفتم بسه و شروع کردم به ساختن اولین عروسکم …
اولیش تموم شد، حالم بهتر شد …
رفتم سراغ دومیش و حالم هر روز بهتر مبشد …
و من ساختم و ساختم تا الان که این عروسک‌ها مثل بچه‌هام شدن و حالم باهاشون خوب شده …
.
خاله خدیجه بهم لبخند زد و حرفش‌رو تموم کرد اما نمی‌دونست که تو دل من چه آشوبی به پا کرد …
بهش گفتم: خاله ممنون که بهم یک درس بزرگ دادی، نپرسید چی؟ فکر کنم خودش هم فهمیده بود که با حرفش چقدر روحم رو به وجد اورده …

.

اپیزود آخر:

تو مسیر برگشت بودم، صدای نامفهوم اما خوشایند آروم اهنگ قدیمی راننده میومد …
چشممم به کوه‌ها و تلاقیش با آسمون آروم کویر خیره شده بود و انگار جمله آخر خاله خدیجه تو ذهنم برای همیشه حک شد :
« یک شبی به خودم گفتم غم و غصه دیگه بسه ! »
فکر میکنم خوشبختی همه‌ی ما آدم ها از اون روزی شروع میشه که با خودت خلوت می کنی و به خودت میگی: دیگه بسه غم و ناراحتی، بلند شو و از شکستگی‌هات دوباره بساز …
.
سفر اردکان تموم شد اما قصه آدم‌هاش برای همیشه تو قلب من جا خوش کرد …
ایندفعه که قصد سفر کردید، مقصدتون رو با آدم‌هاش بشناسید …

]]>
https://etravelgram.ir/ardakangram/?feed=rss2&p=483 19
یادگار زوج ایران نورد از اردکان‌گرام https://etravelgram.ir/ardakangram/?p=457 https://etravelgram.ir/ardakangram/?p=457#comments Wed, 26 Jan 2022 17:01:10 +0000 https://etravelgram.ir/ardakangram/?p=457
کاروانسرای خرگوشی
کاروانسرای خرگوشی
دخمه شریف آباد
دخمه شریف آباد
غار اشگفت یزدان
غار اشگفت یزدان
غار اشگفت یزدان
خرانق
خرانق
خرانق
]]>
https://etravelgram.ir/ardakangram/?feed=rss2&p=457 18
نان تافتون 60 ساله! و خنده آهنگری :) https://etravelgram.ir/ardakangram/?p=399 https://etravelgram.ir/ardakangram/?p=399#comments Wed, 26 Jan 2022 16:19:17 +0000 https://etravelgram.ir/ardakangram/?p=399  روایت سفر امروزم با ” نون  تافتون ” داغ سید شروع شد.

 پیرمرد نونوا

اردکان یه شهر ساده است مثل خیلی از شهرهای ایران، ولی وقتی وارد بافت قدیمش میشی، میری تو دنیای قدیم ترا….

میری وسط کوچه پس کوچه ها، بین ساباط ها همین جا یه چیزی یاد بگیریم 🙂

؛

ساباط کوچه های کاهگلی سرپوشیده تو شهرهای گرمسیری بوده که قدیم ترا میساختن که تو فصل گرما مردم از آفتاب سوزان و تو فصل سرما از باد و بارون در امان باشن

؛

نانوا 2

قدم میزنی و هر طرفش یه چیزی میبینی که خودش به نظرم یه جاذبه است.

تافتونی سید هم ازون جاذبه ها بود که همون سر اولین کوچه بافت قدیم نظرتو به خودش جلب میکرد.

 

حدود ۷۰ سالی داشت و میگفت نزدیکه ۶۰ ساله از وقتی بچه بوده داشته نونوایی میکرده.

نانوا 1

نونواییش هنوز مثل خودش نوستالژی و قدیمی و تنوری بود.

با اون دستهای لرزون و کمر خمیده اش واسه خودش خمیر چونه میزد، نون تو تنور مینداخت و زیر لب تو حال خودش آواز میخوند.

۵ دقیقه ای وایستادم یه گوشه و محو تماشاش شدم…

 

خنده آهنی 🙂

آهنگر 1

داشتیم باهاش گپ میزدیم که صدای اذون تو کوچه بلند شد.
پا شد و دیدم در مغازه رو بست.

آهنگر ۲

-عباس آقا چی شد؟
-باید برم نماز، وقت اذون مغربه.
بفرما بریم منزل، یه لقمه غذایی هستا.

-ممنونتونم

 

بابا یه لقمه غذا دورهم میخوریم، شام نبوده پلو، آش انتظار، قلیه گشنگی داریم، هر چی دوست داری….

دلش بزرگ بود، به وسعت لبخندش…

آهنگر ۳

ardakan.gram@
#اردکان
#عقدا
#خرانق
#اردکان_گرام
#بریم_اردکان
#اردکان_را_باید_دید
#نوسده
#Ardakan
#Aqda
#Kharanagh
#Ardakangram
#gilgameshmag

 

]]>
https://etravelgram.ir/ardakangram/?feed=rss2&p=399 118
سفرنامه عقدا (برج دیده بانی) https://etravelgram.ir/ardakangram/?p=396 https://etravelgram.ir/ardakangram/?p=396#comments Wed, 26 Jan 2022 16:08:59 +0000 https://etravelgram.ir/ardakangram/?p=396 عقدا

عقدا

وجه تسمیه عقدا: خواجه نصیرالدین طوسی در یک شب 40 دختر گبری را به عقد 40 پسر مسلمان درآورد بعد از این ماجرا به آن عقدگاه می گویند که به مرور تبدیل به عقدا شده است و قبل از عقدگاه نام این شهر کهن  «گبران» بوده است.

وقتی یزد گرد سوم، آخرین پادشاه ساسانی متواری و ترک تاج و تخت می نماید. دو تن از دخترانش پارس بانو و مهربانو برای مخفی ماندن از سپاه دشمن منطقه عقدا را نتخاب می کنند و در حال حاضر مدفن این دو بانوی گرامی در عقدا و زرجوع قرار گرفته

قدمت عقدا به 6000 سال قبل از ظهور اسلام می رسد به گونه ای که این شهر کهن در مسیر جاده ابریشم بر سر راه ری و کرمان قرار گرفته است

برج دیده بانی عقدا

از آنجایی که عقدا در مسیر جاده ابریشم قراردارد و از نظر استراتژیکی در منطقه ای بوده که کاروان‌های بسیاری از این منطقه عبور می کردند کاروان تجار و بازرگانان و همچنین مورد حمله و تجاوز کاروان‌های نظامی و غارتگران بوده است.

دست از قضا خواجه نعمت خبردار می شود خواجه نصیرالدین طوسی به این منطقه می آید وی پیکی را روانه می سازد تا خواجه نصیرالدین  را چند روزی میهمان و راه حلی برای جلوگیری از حمله غارتگران بیندیشد و خواجه نصیرالدین پیشنهاد ساخت برج و بارویی اطراف شهر را می دهد.

 

این مجموعه دارای شاه نشین، محل پذیرایی از کاروانیان، بارانداز، شتران خوان و غیره بوده که در حال حاضر حصار گلی اطراف بصورت نیمه خرابه باقی مانده است.

این برج که بلندی آن به ده متر می رسد. در بدنه اصلی اش و به فاصله دو متر از سطح زمین، جهت جلوگیری از تخریب به وسیله کلنگ و بیل و یا دیگر وسایل روزگار قدیم، در ساخت آن از سنگ های کوهی استفاده گردیده.

برای ساخت آن از ملات گچ های نیمه پخته محلی که محکمتر از گِل بوده است بهره برده اند. بقیه بدنه اصلی از خشت خام تشکیل و تنها در داخل برج، برای نمای ستون‌ها از آجرهای چهار گوش استفاده نموده اند.

این برج در سه طبقه ساخته شده که غرفه ها دورتا دور آن چرخیده و از اطراف به هم راه دارد هر طبقه مطبخ و سرویس بهداشتی جداگانه ای دارد.

سیستم فاضلاب برج دیده بانی

این برج یکی دارای سرویس بهداشتی در تمام طبقات بوده بطوری که لوله آن وصل چاه فاضلاب می گردیده و بعد از پر شدن چاه از فاضلاب توسط وآله کِش  «چاه تخلیه کن» آن با دلو مخصوص پر می کرده و از محل دور می نموده است.

ستون های ضد زلزله

داخل دیوار فضایی خلاء وجود داشته برای سبک سازی سازه و اگر فشاری بر روی سقف می آمده آن فشار داخل ستون‌ها پخش می شده و هدف ساخت این نوع دیوار ها عایق صدا و حرارت و سبک کردن سازه و سقف را بصورت ضریی و در هم کلاف می ساختند تا مقاومت داشته باشد.

نحوه دیده بانی در برج دیده بانی

در هر ضلع سوراخی وجود داشته که حالت تلسکوپی یا بازشونده دارد بدین صورت که دید شما را تنگ و گستره دید را بیشتر می کند

و دیده بانان باید به مدت یک ماه در اینجا حضور دائم داشته باشند تا چشم هایشان به نور عادت کند و خط بیابان را تشخیص دهند و شکل تصویر دو دست را در دو طرف آرنج شکسته و نگاه به سمت بیابان می دوزند

دیده بانهایی که در طبقات بالاتر بودند به بیابان مسلط تر بودند و تشخیص کاروان تجار و نظامی برایشان راحت‌تر بوده و به واسطه میل هایی که در بیابان نصب کرده بودند فاصله را می توانستند تخمین بزنند به صورتی که اگر کاروان نظامی باشد به پیک ها اطلاع می دهند و آنها به سمت 15 برج اطراف حصار شهر می رفتند و اعلام آماده باش می کردند

چاه آب و گذری برای فرار

چاه آب که دو کاربرد داشت بصورتی که یک متر بالاتر از سطح آب کانالی کنده شده بود تا داخل چاه خانه های اعیانی و یا بزرگان شهر برای خروج مردم در زمان اضطراری بصورتی شهر خالی از سکنه می گشت و در محلی نزدیک کوه شگفت یزدان خارج می شدند

بادگیر برج دیده بانی

از آنجایی که این برج در منطقه ای استراتژیک ساخته شده بود لکن برای تهویه هوا و ورود هوای خنک به داخل آن به شکلی ساخته شده بود که دیوار بادگیر آن مشخص نباشد و از منفذهای که کنار دیوار تعبیه شده باد خنک به داخل برج وارد می شود.

در پایان بعد از خواندن سفرنامه عقدا (برج دیده بانی) لطفا به مطلب فوق امتیاز دهید و ما را از نظرات خود بهره مند سازید.

باتشکر

 

 

 

 

 

 

 

 

]]>
https://etravelgram.ir/ardakangram/?feed=rss2&p=396 4
عقدا شهری در مجاورت اردکان https://etravelgram.ir/ardakangram/?p=370 https://etravelgram.ir/ardakangram/?p=370#comments Wed, 26 Jan 2022 10:59:52 +0000 https://etravelgram.ir/ardakangram/?p=370 به نقل قول از ایرج افشار یزدی پژوهشگر فرهنگ و تاریخ ایران:

عقدا قصبه ای است در دو فرسخی میبد و بیست فرسخی یزد که انار مرغوب دارد هوایش متمایل به گرمی است. چندانکه یکی چند نخله خرما هم در آنجا هست. کوچه های تنگ و درگاه های کوتاه و خانه های محقر به حالت قدیم در آنجا باقی است مگر برخی از خانه ها که تغییر کرده.قدمت آن را  برخی به يکی از سرهنگ های يزدگرد عقدار نسبت می دهند. و برخی می گویند نام باستانی آن ده گبران بوده و بعدها  به عقدا تغییر کرده.

 

بادگیر:

بادگیر از روزگاران دور در ایران زمین بکار گرفته شده و از نام های باستان و گوناگون ان مانند واتغز و بادهنج و بادخان و خیشود و خیش خوان بر می اید که پدیده ای تازه نیست و بنا بر وضع اقلیمی و جهت باد به هییت های مختلف در سراسر ایران ساخته شده و زیباتر و پرکاربردتر انها در پیرامون دشت های خشک و سوزان به ویژه در شهرهای کاشان و یزد و بم و جهرم و طبس و کرانه های خلیج فارس و اروند رود نهاده است.

بادگیر با توجه به جهت وزش باد گاهی زمینه چهار گوش و هشت گوش و بیشتر زمینه مستطیل دارد و گاهی هم در کرانه های دریا تنها بصورت هواکش در عکس جهت وزش باد دریا بر فراز ساختمان ها به چشم می خورد.

کار بادگیر بخصوص در شهرهای گرم مرکزی و پیرامون کویر بقدری اساسی و از روی حساب بوده که به جرات می توان ادعا کرد علم و فن امروز هم با همه پیشرفت و توسعه ای که دارد نتوانسته وسیله ای بهتر جایگزین ان سازد.

 

اب انبار:

اب انبار در سراسر راه های ایران و در شهرهای این سرزمین به تعداد بسیار دیده می شود و بعضی از ان ها که در شهرهای خشک و کم اب ساخته شده است خود اثری بسیار زیبا و از لحاظ معماری شایان توجه است.

اصولا در ایران پیدا کردن اب بخصوص اب خنک همیشه مساله بوده است.در بعضی نقاط ایران مثل جنوب کشور کلا می بایست از داشتن اب خنک صرف نظر کرد.

اب انبار از قسمت های مختلفی تشکیل شده :

نخست تنوره یا خزینه که برای مسایل ایستایی (جلوگیری از فشارهایی که اب بر بدنه می اورد) در داخل زمین قرار می گیرد.

دوم رهی برای وارد شدن به اب انبار(پاشیر).

سوم بادگیر یا خیشان.

انچه اب انبار در دل بیابان های گرم و داغ انجام می داده است از عجایب دنیا است.در هوای بسیار گرم اب انبار یک بادگیره ان اب بسیار خنکی دارد که تحمل سردی ان برای دندان مشکل است.

 

نمونه های بسیار زیبایی از بادگیر و اب انبارها در شهر زیبای اردکان قابل مشاهده است و البته اردکان خود دارای نوعی منحصر به فرد از بادگیر است که به بادگیر اردکانی شهرت دارد.این سبک بادگیر یک جناحی است و از سه جهت دیگر راه نفوذ هوا ندارد.

تعدد اب انبارها نیز در این خطه چشمگیر است که عامل اصلی اقلیم خشک و گرم و کمبود اب است که منجر به ساخت اب انبارهای متعدد گشته است.

 

]]>
https://etravelgram.ir/ardakangram/?feed=rss2&p=370 6
کویر زیبای زرین اردکان https://etravelgram.ir/ardakangram/?p=343 https://etravelgram.ir/ardakangram/?p=343#comments Tue, 25 Jan 2022 22:31:46 +0000 https://etravelgram.ir/ardakangram/?p=343

 


یکی از بزرگ ترین ریگزار های استان یزد در ابعاد ۳۰کیلومتر در ۶۰کیلومتر می باشد که در مجاورت روستاهای همچون حاجی آباد،مغستان،زاغو و ساغند در بخش پهناور خرانق اردکان می باشد که ظرفیت نهفته ای برای گردشگری روستایی دارد و اگر به آن توجه شود نمونه ای چندین برابر کویر مصر می شود.


*کویر،عنصر خاک از مجموعه عنصر ها!!

#کویر_زرین #ریگ_زرین #اردکان #عقدا #خرانق #اردکان_گرام #بریم_اردکان
#اردکان_را_باید_دید #نوسده
#Ardakan #Aqda #Kharanagh #Ardakangram #gilgameshmag

]]>
https://etravelgram.ir/ardakangram/?feed=rss2&p=343 1
‌خرانق،زادگاه خورشید‌‌ https://etravelgram.ir/ardakangram/?p=335 https://etravelgram.ir/ardakangram/?p=335#respond Tue, 25 Jan 2022 22:07:48 +0000 https://etravelgram.ir/ardakangram/?p=335

 

پس از عنصر باد به سمت نور در شهرستان اردکان به خرانق (خورانق) یا همان زادگاه خورشید می رویم.
زادگاه خورشید را به بدان دلیل به این اسم نامیدند که خورشید قبل از اینکه به دشت یزد اردکان بتابد ابتدا از آنجا زاده می شود و به همین دلیل به آن خورانق یا زادگاه خورشید می گویند.

 

 

#اردکان #عقدا #خرانق #اردکان_گرام #بریم_اردکان

#اردکان_را_باید_دید #نوسده

#Ardakan #Aqda #Kharanagh #Ardakangram #gilgameshmag

]]>
https://etravelgram.ir/ardakangram/?feed=rss2&p=335 0
اردکان شهر بادگیر های یک طرفه!! https://etravelgram.ir/ardakangram/?p=329 https://etravelgram.ir/ardakangram/?p=329#respond Tue, 25 Jan 2022 21:47:42 +0000 https://etravelgram.ir/ardakangram/?p=329


در شهر اردکان به دلیل اینکه غالبا وزش باد از شمال به جنوب است و این باد از کوهستان ها می آید و در مسیر از کشتخوان های پسته عبور میکند خنک است و هیچگونه گرد و غباری ندارد،دهانه بادگیر ها را به صورت یک طرفه به سمت شمال می سازند.

#بادگیر
#اردکان #عقدا #خرانق #اردکان_گرام #بریم_اردکان
#اردکان_را_باید_دید #نوسده
#Ardakan #Aqda #Kharanagh #Ardakangram #gilgameshmag

]]>
https://etravelgram.ir/ardakangram/?feed=rss2&p=329 0